نیروی بی پایان

تنها آن هستی دارد

باز درونم آبیست

باز درونم نور هست

میپرم بالاتر

شاید آن گوشه نیلی رابتوانم که گرفت

شاید که به پایین سر بخورم

به میان سفیدی طوسی

یا کمی پایینتر

انعکاس آبی

تا نفس می آید

پر میشوم از خالیو خالی تر

که شاید بفهمم که آن نور کجا بود

از کجا می آمد

که درونم لانه ای ساخت

لطیفتر از مه صبح

سبکتر از پر

و چنان سنگین شدم و

فروریختم و

سبکبال شدم و....

....بر باد شدم ،گره ای با ابدیت خوردم


نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391ساعت 19:22 توسط میثم نظرات (3)


Design By : Pichak